تبلیغات
.:Heratsong.mihanblog.com:.

.:. امروز :
   
  Free Image Hosting by FreeImageHosting.net
آرشیو موضوعی
+ برنامه
+ البوم ها
+ عکسها
+ آهنگ های تصویری
+ آهنگ های افغانی
+ آهنگ های ایرانی
+ آهنگ های عربی
+ آهنگ های انگلیسی
+ آهنگ ها تاجیکی
+ استاد ناشناس
+ سعید آسایش
+ Hossein Mokhte
+ Ashkan
+ محسن نامجو
+ Pishtaz
+ میرویس نجرابی
+ مهدی مقدم
+ Tomeh
+ هانیه
+ اشکین ۰۰۹۸
+ علی لهراسبی
+ پارسا
+ علیشمس
+ Tataloo
+ آریس پرویز
+ فیفتی سینت
+ احسان امان
+ حمیدتابان
+ هنگامه
+ امیر جان صبوری
+ نانسی اجرم
+ فردین فریاد
+ نعمت الله حسینزاده
+ رشاد ظاهر
+ آریا
+ رضا صادقی
+ حبیب قادری
+ گلرو
+ الیاس شهنا
+ یولدوز عثمانوا
+ دلناز ( تاجیكی)
+ احمد شاه مستمندی
+ ذبیع استالفی و فیروزه
+ شبنم ثریا و جانی بیک
+ عبدالحی وفا
+ شریف ساحل
+ لطیف ننگرهاری
+ آرش هویدا
+ قادر اشپاری
+ فرزانه خورشید
+ دلناز
+ تریالی تپش
+ خالد کیهان
+ شریف دیدار
+ نغمه
+ صدیق شباب
+ سیتا قاسمی
+ عبید جوینده
+ احمد ظاهر
+ رامین شریف و عمر شریف
+ علی نوری
+ ولی
+ تواب آرش
+ مهدی افشار
+ احمد ولی
+ فواد رامز
+ فرهاد دریا
+ حفیظ و دیویانی علی
+ جاوید شریف
+ غزال
+ شکیب مصدیق
+ طاهر شوقی
+ احسان بیات
+ شفیق مرید
پیوندها
"همه چیز درباره ی صدا و سیما"
سایت رایگان
DOWNLOADISTAN
AFGHAN SEDA
AFGHAN MUSIC
امكانات

تبلیغات





داستان خواندنی نگاه و ندای ریش سفید 

 

کینه و بیگانگی بین دو برادر بر سر ارث پدر چند سالی بود که آنها را از یکدگر دور کرده و هر یک دیگری را متهم می کرد.
همسران آنها خسته از این دشمنی ، به پیش کدخدای پیر روستا رفته و داستان را باز گفتند.
کدخدا دو برادر را خواست و سکوت پیشه کرد دو برادر به موهای سفید او می نگریستند و در دل می گفتند چه شده که او ما را خواسته است.
پیر جهان دیده نگاهی به آن دو کرد و گفت : یادگار پدر مایه دوستی بیشتر است نه قهر و دشمنی.
دو برادر سر فرود آوردند می دانستند هر چه بگویند در نهایت او می تواند براحتی پی به نهان اندیشه آنان ببرد. روی یکدیگر را بوسیدند و دست در دست یکدیگر از خانه کدخدا بیرون آمدند.
به سخن ارد بزرگ : گِره های که به هزار نامه دادگستری باز نمی شود ، به یک نگاه و یا ندای ریش سفیدی گشاده می گردد.
باشد که قدر ریش سفیدان و پیران خود را بدانیم و بزرگشان داریم..

 

حکایت طنز حسادت از نوع احمقانه



از حسادت تا حماقت!

گویند در سالهای دور مردی ثروتمند و نیکوکار در همسایگی فردی حسود می زیست. حسود همیشه به ثروت زیاد و وجهه ی وجیه همسایه اش که بسیار به نیکوکاری شهره گشته بود حسادت می ورزید. حسود برای لکه دار کردن چهره همسایه اش از هیچ کاری دریغ نمی کرد اما هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت. بالاخره حسود نقشه ایی کشید و غلامی خریداری کرد و آن غلام را یک سال تحت تعلیم و تربیت خود قرار داد تا بلکه بدینوسیله به مقصودش برسد. آنگاه از غلامش پرسید: چه قدر مطیع من هستی؟ غلام پاسخ داد: اگر فرمانم دهی خود را به آتش خواهم زد. حسود لبخندی شیطان در صورتش پدیدار شد و نقشه را برای غلامش بازگو کرد و به غلام گفت: من و تو شبانه به بام خانه همسایه می رویم، سپس تو مرا بکش و فورا داخل خانه برگرد و بخواب تا هم چهره همسایه نیکوکارم نزد مردم زشت و قبیح شود و هم از پی قصاص من او را بکشند. غلام عینا دستور مولایش را اجرا کرد و صبح فردا همسایه به اتهام قتل مرد حسود بازداشت شد و حاکم وقت حکم قصاص وی را صادر کرد. اما در همین حین غلام معذب بود و فشار روحی امانش نمی داد تا سکوت کند. وجدان غلام او را مجبور کرد تا برای بخشش گناه و رهایی از این عذاب که وجدانش را سخت می آزرد خود را معرفی کند و غلام هم ماجرا را کامل برای خلیفه بازگو کرد. حاکم که با صداقت غلام مواجه شد او را مورد عفو خود قرار داد و بدین ترتیب مرد ثروتمند بی گناه شناخته شد و نه تنها چهره اش مخدوش نشد بلکه پستی همسایه حسودش بیشتر نمایان شد. اینگونه بود که حسادت یک فرد او را تا مرز حماقت کشانید و به قیمت جانش تمام شد.

 

بستنی(طنز کوتاه)


 


پسرک دوان دوان به خانه آمد و به مادرش گفت:

مامان پنجاه تومن بهم بده تا به یه مرد فقیر بدم.

مادر پنجاه تومان به پسرک داد و پرسید:حالا اون مرد فقیر کجاست؟

پسرک پاسخ داد: سرکوچه است. داره بستنی می فروشه.

 

راز موفّقیت از زبان سقراط!


 


مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."

 

معنای سیزده جمله كلیدی پزشكان! طنز روزانه


این بیماری شما باید فوری درمان بشه:
یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!

خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:
یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایده ای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!

یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:
یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!

من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایشهاتون را اونجا انجام بدین:
یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را می گیرم!

دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:
یعنی من دارم یه مقاله علمی مینویسم و میخواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم!

اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:
یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچه های آزمایشگاه بهتون کمک کنن!
جوک
ابن بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!

اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!

فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایده ای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیستها نفرت دارم نرخ های ما رو شکستن!

ممکنه یک کمی دردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمی کنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینه های درمانتون رو باهاش قسمت کنم

Dastane Kootah : Self Service ! داستان کوتاه سلف سرویس


«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت ...

وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.

اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.

از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!


وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:

«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!»

مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است !!!»

سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید...! »

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است :

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم...

از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید/مسعود لعلی


جمله روز : پیروزی یعنی توانایی رفتن از یك شكست به شكست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق (وینستون چرچیل )

انواع مدل های دختر


1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اینکه مد روز وتحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرمیهای الکی تو زندگی دنبال پیشرفتن.

2.مدل نازنازی:این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگی تو اتاقشون عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل
خریدن هر چیز مد روزو به باد دادن پولای باباجون هست.



3.مدل اجتماعی:این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین
ولی وسط همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!


4.مدل مرد ذلیل:این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن
(به علت کمیاب بودن این مدل نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).



5.مدل مامانم اینا:این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.


6.مدل ضد پسر:این مدل یه جورایی همکارمنن همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسرو ضایع کنن و تا یک سال این اتفاق خجسته رو وسه دوست و آشنا تعریف کنن



7.مدل خرخون:این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیسن



8.مدل روشنفکر:این مدل خودشونو عقل کل میدونن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تامدیتیشن و ...



9.مدل سرگردون:خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین/شما شامل ترکیب هچل هفتی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه!

داستان خنده دار و طنز آلود دروغگو !!!


افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره...
افسر : می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده : گواهینامه ندارم . بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.

- میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
- این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!

- این ماشین دزدیه؟
- آره ولی فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو میزاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!

- یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟

- بله .همون تفنگی که باهاش صاحب ماشین رو کشتم و جنازه اش رو گذاشتم صندوق عقب

- یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
- بله قربان همینطوره!!!

با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سرهنگ برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.

سرهنگ : ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد : بله بفرمائید !!!

گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سرهنگ : این ماشین مال کیه؟
مرد : مال خودمه جناب سرهنگ .اینم کارتش !

اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سرهنگ ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!!

واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون جاست!!!

- ایرادی نداره

مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سرهنگ : من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین، ماشین رو دزدیدین ، تو داشبورد تفنگ دارین و یه جسد تو صندوق عقبه !!!

مرد: عجب !!! شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم !!!

 

معجزه




وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود .

دخترك پاهایش را به هم زد و سرفه میكرد , ولی داروساز توجهی نمیكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترك جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترك توضیح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید كه فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من كجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترك پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فكر میكنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم یك معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم ؟دكتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 سنت !

اگه کوسه ها آدم بودن

 



دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
...
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند
وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"

مطالب گذشته

Ramin & Omar Sherif - Dukhtar Herat
Mokhte Ashkin _ ft Pishtaz - Bf....!?l
Turyalai Tapesh - Qissa-e Arezooha
Hide My Ip
Nancy Ajram's Photos
Saeid Asayesh - Topoli
Obaid Juende - Qade Barik
Sediq Shubab - Gella
Mohsen Namjo - Leylaye Man
Mehdi Moghadam - Che Ruzi Delkharashi

آرشیو ماهانه
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
نظر سنجی
+ نظر تان راجع به این بلاگ چه بود؟
-
-
-
-
-
-
-
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان Abdulhaq Sattarzadeh

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر
Pagerank
صفحات جانبی
50مزیت دختر بودن, جوک های تقریبا خفن!, فرق ایران و دنیا !, داستان خواندنی نگاه و ندای ریش سفید, طنزهای جدید, پسر 13 ساله پدر شود, دختری با مادرش در رختخواب,
تبلیغات

‍CopyRight © 2008 - 2009 by http://heratsong.mihanblog.com . Allreserved
This Template Transporting For Mihanbblog By WorldTemp.MihanBlog.Com And Special Thanks To Milad Mahdavi